لحظه های عاشقی.....
تو باش ، نه به این خاطر که در این دنیای بزرگ تنها نباشم/ تو باش، تا در دنیای بزرگ تنهاییم، تنهاترین باشی... 
نویسندگان
نظر سنجی
به نظرتون وبلاگم چطوره؟





با سلام به همگی

خیلی خوشحالم كه به اینجا سر زدین

منتظر نظراتتون هستم یادتون نره ها........

من اینجا از شعرایی كه خودم دوس دارم و ازشون

 لذت میبرم براتون میذارم اگرم درد دلی باشه روتون

حساب می كنم امیدوارم

خوشتون بیاد و جوابم و بدین

تقدیم به همتون كه گل منین

ممنونم             ...kiss you




[ چهارشنبه 25 آبان 1390 ] [ 10:56 ق.ظ ] [ roz ]
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نبلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم سرگردان و حیران چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن ان چشمان
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را

به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا ؟ تا کی ؟برای چه

ولی رفتی.....

و بعد رفتنت باران چه معصومانه میبارید...



[ پنجشنبه 10 آذر 1390 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ roz ]

سلام به همه دوستای عزیزم

من دیشب داشتم كتاب طرحی از یك زندگی نوشته پوران شریعت رضوی در مورد زندگینامه دكتر نوشته شده رو می خوندم داشتم فك میكردم ادمای بزرگ چقد زندگیشون سخته شریعتی با اون همه معرفتش با اون درك بالایی كه داشت چون قدرش و ندونستیم به آسونی از میان ما رفت و دیشب من چقد افسوس خوردم بهتون توصیه می كنم این كتاب و بخونیداینجا من جمله های قشنگی از دكتر براتون میذارم تا به عظمت این مرد پی ببرید:

                                    

یكی از خاطرات دكتر توی فرانسه:

در رستوران دانشجویی اسرائیلی ها روزی بر سر میز نهار روزنامه ی لوموند را می خواندم. سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود.سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود را بخواند، گفتم

 کدام صفحه را می خواهید؟ گفت صفحه ی بورس ها را.آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها  و ارز ها را بررسی می کرد. فکر کردم شاید تاجر است هیچ

نگفتم اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سر مقاله ی سیاسی به کار شما چه می آید؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه، دانشجویی ایرانی ام . . .

گفتم شما مگر تاجر فرانسوی اید؟گفت نه، دانشجویی اسرائیلیم اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده ی دانشجویی هم

بی اثر نیست.مطالعه ی صفحه ی سوم لوموند که صفحه ی اقتصادی است به من این آگاهی را میدهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین هفده ریال خواهد ماند یا نه،

 زیرا اگر وضع فرانک در میان پول های دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود احتمالا بلیط غذای رستوران های دانشجویی از سال دیگر هفده و نیم تا

هجده ریال خواهد شد و همینطور چیز های دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است، از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و

 قهوه.اما سر مقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن میکند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ،ساخت "سیا" بوده است یا سفید یا

 سرخ یا عوامل داخلی، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟

 لحظه ای در هم نگریستم و دیدم که ما دو دانشجوی هم سن و هم عصر و هم رشته تا کجا در چشم

 یکدیگر احمقیم.

نمونه ای از حرفای تاریخی دكتر در مورد حقوق زنان كه آدم و متحول می كنه ببینید این مرد كجاست و ما كجاییم:

زن

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

 دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 می تواند تنها یك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است

 و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

 در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....

 او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

 او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است




[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ roz ]
تو یعنی.....?
 اگر دریای دل آبی‌ست...
                        تویی فانوس زیبایش..
  اگر آینه یك دنیاست..
                  تویی معنای دنیایش
 
   تو یعنی دسته‌ای گل را....
                    ز آن سوی افق چیدن
 
                           تو یعنی پاكی باران....
                                                  تو یعنی لذت دیدن...
    تو یعنی یك شقایق را ...
        به یك پروانه بخشیدن...
  تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن..
 
          تو یعنی یك كبوتر را
                   ز تنهایی رها كردن...
                        خدای آسمان‌ها را... به آرامی صدا كردن...
 
         تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن..
                 تو یعنی باغی از مریم...
                              تو یعنی كهكشان بودن....
 
     تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی
                 تو یعنی پیك آزادی....
                                    برای روح زندانی...
 
          تو یعنی در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن.
                       تو یعنی روح باران را...متین و ساده بوسیدن...
               و یا در پاسخ یك لطف... به روی غنچه خندیدن...
 
             اگرچه دوری از اینجا...تو یعنی اوج زیبایی...

             كنارم هستی و هر شب ... به خوابم باز می‌آیی...

                

 




[ شنبه 5 آذر 1390 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ roz ]

عسل بانو هنوزم پیش مایی اگرچه  دست تو  تو دست من نیست

هنوزم با توام تا آخرین شعرنگو وقتی واسه عاشق شدن نیست

تو رفتی بی من اما من دوباره دارم از تو برای تو میخونم

سکوت لحظه های تلخو بشکن   نذار اینجا تک وتنها بمونم

 

حالا هرجا که هستی باورم کن بدون با یاد تو تنهاترینم

هنوزم زیر رگبار ترانه  کنار خاطرات تو میشینم

بدون با رفتنت دنیا سیاه شد جای خالیت تو قلبم موندگاره

شب پر گریه تنهایی من بدون تو دیگه فردا نداره!

                                                                      "یغما گلرویی

این شعر و تقدیم می كنم به همه عاشقای واقعی

 به همه كسایی كه دلشون اسیر شده و هممونم

میدونم این اسارت چقد قشنگه براتون آرزو دارم

كه به عشقتون برسید شمام برای من آرزو كنید 

 




[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ roz ]
بودن معنا و مفهوم کامل لغات بی نهایت آمال بشری نیست. من همیشه بر این باور بوده ام که  ماندن  در برابر بودن چیز دیگری است.

او که شروع کرد برای بودن شروع کرد و هرگز به .ماندن آن فکرنکرده بود اما من که بودم برای ماندن شروع کرده بودم.

انتخاب را من همیشه سخت ترین هدیه خدا به انسان دانسته ام. کاش گاهی تمام زندگی جبر بود و انسان بر سر دوراهی انتخاب هر گز نمی ماند. بودن یا ماندن.

رز اکنون حرفهای معلمش را بهتر از چند ماه پیش می فهمد  حرفهای پرمغز و غیر قابل فهمی که امروز برای او تنها انیس شبهایش شده است.

رز فهمید که بودن یا ماندن یعنی چه ؟؟؟؟؟

این بود فرق من و او

بخش هایی از نامه رز

اشكی دگرندارم,خندیدنم به زوراست نفرین به هرچه قسمت, چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسی نبندد گوشی كه بشنود كو, این دل چه بی شعوراست هردم گریه كردم تاحدجان سپردن گویی دوا ندارد, ازعشق ناامیدم,تاكی دلم بسوزد گویی غم تو با من, همزاد و جفت وجوراست دراسمان قلبم,دیگرستاره ای نیست تنها دعای این دل, یك مرگ سوت وكوراست

 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اینست پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت







[ شنبه 28 آبان 1390 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ roz ]
 

نه یه بوسه وقت رفتن نه یه خط یادگاری

 

 

نه حضور اشک و تردید نه نشون بیقراری

 

 

خیلی ساده دل بریدی از من و خاطره هامون

 

 

از تموم لحظه ها و پرسه های پابه پامون

 

 

خیلی ساده واسه قلبم نقشه ی مرگو کشیدی

 

 

بین بودن و نبودن به نبودنم رسیدی

 

 

رفتی تا فاصله باشه بین دستای من و تو

 

 

رفتی تا یکی نباشه دیگه دنیای من و تو





[ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ roz ]

سلام به دوستای گلم

گاهی وقتا ادم خیلی احتیاج داره با کسی درد دل کنه

 ادمی که خدا اونو آفریده بهش اراده داده تا در هر مسیری

قدم بذاره اگر چه بر خلاف معمول هم باشه اما این انسان

توسط انسان های دیگه به زنجیر کشیده میشن

 تا جایی که ادم حتی نمیتونه نفس بکشه گاهی وقتا

از خودم خیلی بدم میاد چون اونایی هم که جایگاه انسان

رو زیر سوال میبرن ظاهرا انسانند برای همین باید خودم و تسکین بدم

چون تنهایی کاری از دستم بر نمیاد تسکین منم این شعر زیباست:

سفر به خیر
- «به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید.
- «دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟»
- «همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم....»
- «به کجا چنین شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سراین.»
- «سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»

اگه باهم موافقید نظر بدین و اعلام کنید

خیلی دوستون دارم




[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ roz ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

کوروش کبیر می‌گوید :شهریاران را
از میان دانایان و دلیران برگزیدم
دبیران و درباریان را
از میان حکیمان
و گفتم جز به پندارنیک
در سرنوشت مردم ننگرند
و گفتم جز به گفتارنیک
با مردمان سخن نگویند
و گفتم جز به کردارنیک
همراه مردمان نشوند
بدین تدبیر است
که بزرگی، بزرگی می‌آورد
و عدالت، عدالت.
این است معنای ایران و ایرانی بودن.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب