|
لحظه های عاشقی..... تو باش ، نه به این خاطر که در این دنیای بزرگ تنها نباشم/ تو باش، تا در دنیای بزرگ تنهاییم، تنهاترین باشی...
| ||
|
آهنگ می سازم از نت لبخند هایت ... و می نوازم تا برقص بیاورم هر چه واژه ست..... و من عاشق این رقص موزونم که تو سر آغاز آنی... به بند می کشد مرا...سمفونی ناب وجودت... و تمام دنیا و آدم هایش گوئی ته نشین می شوند در دنیایم و تو فقط می مانی و یادت چه کسی می گوید عشق......... کور است.... به راستی که من عاشق این کور بودنم تو را قاب می کنم بر بلندای این عشق که چشم هایش نمی بیند......... ولی احساسش جرعه جرعه ی یادت را در دهلیزهای قلبش جاری کرده این روزها.... خوب است حالم... پروانگی می کنم در دنیای گذشته....... و پرواز را خوب یاد گرفته ام........ کمی با من پرواز کن... پروانه من سلام به همه دوستای عزیزم ایشالا حال همتون خوب باشه امشبم شب یلداست یلدای همتون مبارک براتون آرزو می کنم امشب و در کنار اونی باشین که دوسش دارین که با وجود معشوق شب یلدا میشه کوتاه ترین شب سال بدون اون همه شبا شب یلداست یادتون نره براش هندونه قاچ کنین دستش بدین شب یلداتون مبارک
سلام به همه دوستای نازنینم حالتون چطوره؟ خوبین خوشین؟ چن روزی نبودم نشد زودتر آپ كنم دلم حسابی براتون تنگ شده بود خییییییییییییییلی دوستون دارم KISS FOR YOUUUUUU چارلی چاپلین: آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه ... می توان مقام خرید ولی احترام نه،
آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
شاید خیلی از این حرفا حالا تو جامعه شعار باشه اما فك كنین اگه همه اینجوری فك می كردن چقد زندگی قشنگ می شد نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
تقدیم به عشق همیشگیم كه با تمام وجودم دوسش دارم و همیشه هم عاشقش می مونم معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد سخنهای ناگفته کودکان به لب نا رسیده فراموش شد ********** معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود ********** سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانک ناگه گسست ********** بیا احمدک درس دیروز رابخوان تا ببینم که سعدی چه گفت ولی احمدک درس ناخوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت ********** عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت لباس پر از وصله و ژندهاش بروی تن لاغرش لرزه داشت ********** زبانش به لکنت بیفتاد وگفت « بنی آدم اعضای یکدیگر اند » وجودش به یکباره فریادکرد « که در آفرینش ز یک گوهرند » ********** در اقلیم ما رنچ برمردمان زبان دلش گفت بی اختیار « چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماندقرار» ********** تو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد سرش را به سنگینی ازروی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد ********** ز اعماق مغزش بجز درد ورنج نمی کرد پیدا کلام دگر در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر ********** ز چشم معلم شراری جهیدنماینده آتش خشم او درونش پر از نفرت وکینه گشت غضب میدرخشید درچشم او ********** چرا احمد کودن بی شعور(معلم بگفتا به لحن گران ) نخواندی چنین درس آسان، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران ********* عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه میگوید آموزگار نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار و ندار ********** چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهری که از چشم خود بیم داشت بگوید که فرق است مابین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت ********** به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک ********** به آنها جز از روی مهرو خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن ندارند کاری بجز خورد وخواب به مال پدر تکیه دارند و من ********** من از روی اجبار و ازترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست کنم با پدر 1000 پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد است ********** سخنهای او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت دلی از ستمکاری ظالمان نژند و ستم دیده و زار داشت ********** معلم بکوبید پا بر زمین( که این پیک قلب پر از کینه است ) بمن چه که مادرزکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است ********** یکی پیش ناظم رود باشتاب بهمراه خود یک فلک آورد نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد ********** دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت ز چشمان او کور سوئی جهید بیاد آمدش شعر سعدی و گفت ********** ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهندآدمی
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نبلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم سرگردان و حیران چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن ان چشمان ![]() تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا ؟ تا کی ؟برای چه ولی رفتی..... و بعد رفتنت باران چه معصومانه میبارید... سلام به همه دوستای عزیزم من دیشب داشتم كتاب طرحی از یك زندگی نوشته پوران شریعت رضوی در مورد زندگینامه دكتر نوشته شده رو می خوندم داشتم فك میكردم ادمای بزرگ چقد زندگیشون سخته شریعتی با اون همه معرفتش با اون درك بالایی كه داشت چون قدرش و ندونستیم به آسونی از میان ما رفت و دیشب من چقد افسوس خوردم بهتون توصیه می كنم این كتاب و بخونیداینجا من جمله های قشنگی از دكتر براتون میذارم تا به عظمت این مرد پی ببرید:
یكی از خاطرات دكتر توی فرانسه: در رستوران دانشجویی اسرائیلی ها روزی بر سر میز نهار روزنامه ی لوموند را می خواندم. سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود.سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود را بخواند، گفتم کدام صفحه را می خواهید؟ گفت صفحه ی بورس ها را.آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارز ها را بررسی می کرد. فکر کردم شاید تاجر است هیچ نگفتم اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سر مقاله ی سیاسی به کار شما چه می آید؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه، دانشجویی ایرانی ام . . . گفتم شما مگر تاجر فرانسوی اید؟گفت نه، دانشجویی اسرائیلیم اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده ی دانشجویی هم بی اثر نیست.مطالعه ی صفحه ی سوم لوموند که صفحه ی اقتصادی است به من این آگاهی را میدهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین هفده ریال خواهد ماند یا نه، زیرا اگر وضع فرانک در میان پول های دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود احتمالا بلیط غذای رستوران های دانشجویی از سال دیگر هفده و نیم تا هجده ریال خواهد شد و همینطور چیز های دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است، از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و قهوه.اما سر مقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن میکند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ،ساخت "سیا" بوده است یا سفید یا سرخ یا عوامل داخلی، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟ لحظه ای در هم نگریستم و دیدم که ما دو دانشجوی هم سن و هم عصر و هم رشته تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم. نمونه ای از حرفای تاریخی دكتر در مورد حقوق زنان كه آدم و متحول می كنه ببینید این مرد كجاست و ما كجاییم: زنزن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی.... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد .... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی .... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است تو یعنی.....?
اگر دریای دل آبیست... تویی فانوس زیبایش.. اگر آینه یك دنیاست.. تویی معنای دنیایش تو یعنی دستهای گل را.... ز آن سوی افق چیدن تو یعنی پاكی باران.... تو یعنی لذت دیدن... تو یعنی یك شقایق را ...به یك پروانه بخشیدن... تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن.. تو یعنی یك كبوتر را ز تنهایی رها كردن... خدای آسمانها را... به آرامی صدا كردن... تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن.. تو یعنی باغی از مریم... تو یعنی كهكشان بودن.... تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی پیك آزادی.... برای روح زندانی... تو یعنی در زمستانها... به فكر پونه افتادن. تو یعنی روح باران را...متین و ساده بوسیدن... و یا در پاسخ یك لطف... به روی غنچه خندیدن... اگرچه دوری از اینجا...تو یعنی اوج زیبایی... كنارم هستی و هر شب ... به خوابم باز میآیی...
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||